یک سبد شعر و غزل

خرید بک لینک
کلید خانه را برایشان جا گذاشته بودم. از سرکار که برگشتم دم در ایستادم کلید نداشتم و هرچه فکر میکردم یادم نمیآمد خانهام زنگ چندم است. به صفحهی آیفونی که چهار دکمه رویش بود نگاه میکردم چهار دکمهای که بهت میگفت آدمهایی آن بالا هستند که منتظر تو اند. کسانی که تو به عشقشان تا اینجا آمدهای زنگی را زدهای و حالا منتظری در را برایت باز کنند. هرچه فکر کردم یادم نیامد خانهام، خانهای که شبها تنهاییم را در آن میبردم زنگ چندم است. این اواخر حتی مهمانی هم نداشتم که مثلا بهش بگوییم فلانی رسیدی زنگ دوم سمت چپ را بزن هی فکر کردم آخرین بار به کی گفتم زنگ چندم را بزند، یادم نیامد. فکر کردن فایده نداشت گوشی را برداشتم شمارهاش را گرفتم: الو بابا در و بزنید من رسیدم. در باز شد، راهروی ساختمان پیش از آنکه به روال شبهای گذشته با نور گوشیام روشن شود تا به ابتدای راهپله برسم و لامپ را بزنم روشن شد. بابا از بالا چراغ راهرو را روشن کرده بود. عطر آویشن و ترکیب جادویی ادویههایی که مامان فقط رازش را میداند هوش از سر آدم میپراند خانه روشن بود پیش از آنکه تلاشی برای روشن کردنش کرده باشم، پرسیدم شام چی داریم؟ چه بویی میاد تو ساختمون . چشمم به گوشهی اتاق میافتد مامان بند رخت خریده است. لباسها را مرتب آویزان کرده و میگوید دیگه لباساتو روی مبل پهن نکن. همه چیز مرتب است وقتی هست خانه شکل دیگری میشود، آشپزخانه عجیبتر. میز شام چیده شده، اینجا دو نفر منتظر آمدنت بودهاند. کنارشان مینشینم میپرسم چهخبر امروز کجا رفتین چیکار کردین؟ شروع میکنند به توضیح دادن، بابا آدم دقیقی است اگر موقعیتها را روی نقشه ببیند یادش میآید با تهران ۳۰سال پیش چه چیزهایی تغییر کرده و حالا دقیقا کجای تهران یک سبد شعر و غزل ...

ما را در سایت یک سبد شعر و غزل دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 31 تاريخ: يکشنبه 20 خرداد 1403 ساعت: 16:51

صفحه بندی